
همه می پرسند : - « چیست در زمزمه ی مبهم آب؟چیست در همهمه ی دلکش برگ؟چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند،که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیالچیست در خلوت خاموش کبوترها؟چیست در کوشش بی حاصل موج؟چیست در خنده ی جام؟که تو چندین ساعتمات و مبهوت به آن می نگری!؟»- نه به ابر ،نه به آب،نه به برگنه به این آبی آرام بلند،نه به این خلوت خاموش کبوترها،نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جاممن به این جمله نمی اندیشم.من،مناجات درختان را، هنگام سحررقص عطر گل یخ را با بادنفس پاک شقایق را در سینه ی کوهصحبت چلچله ها را با صبحنبض پاینده ی هستی را در گندم زارگردش رنگ و طراوت را در گونه ی گلهمه را می شنوممی بینممن به این جمله نمی اندیشم!به تو می اندیشمای سرا پا همه خوبی،تک و تنها به تو می اندیشم.همه وقت همه...
ادامه مطلب
همه می پرسند : - « چیست در زمزمه ی مبهم آب؟چیست در همهمه ی دلکش برگ؟چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند،که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیالچیست در خلوت خاموش کبوترها؟چیست در کوشش بی حاصل موج؟چیست در خنده ی جام؟که تو چندین ساعتمات و مبهوت به آن می نگری!؟»- نه به ابر ،نه به آب،نه به برگنه به این آبی آرام بلند،نه به این خلوت خاموش کبوترها،نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جاممن به این جمله نمی اندیشم.من،مناجات درختان را، هنگام سحررقص عطر گل یخ را با بادنفس پاک شقایق را در سینه ی کوهصحبت چلچله ها را با صبحنبض پاینده ی هستی را در گندم زارگردش رنگ و...
ادامه مطلب